قَد نُحِب بِقوة ليُبعِدَ القَدر مَن احبَبناهُ بِقوة أكبَر قَد نَكره من يُحِبنا بِشدة وقَد يُحِبُ بَعضُنا مَن يَكرَهُه بِشدة قلوبٌ تَنبِضُ بِقوة وأخرى توقَفت عَن العَمل مَعاني ذابِلة لوجهٌ يَختبئ خَلف سِتار البرود ونُخفي حُزنَنا بالسُخرية وأحياناً حَتى الجِمود وقَد نَذوقُ البُعد والفِراقَ حَتى نَصلُ لقِمةٌ الرِكود وقَد تُلاقي صَديقاً مَهما أبتَعدتَ عَنهُ يَردُ اليكَ ويَعود وأخَر لو تَركتَهُ لثانية حَتى لو مَت لَن يَعود قِلوبٌ حَزينة واْخرى نادِمة قِلوبٌ مُتألِمة وأخُرى نائِمة وتَسئلُ نَفسكَ مَتى سَينتهي كُل هَذا وأنتَ حَتى بالنِهاية تَجدُ بِداية أخرى الغلاف من تصميم الرائعة والمدهشة tsuchanx
خدای جهان زیرین، جئون جونگکوک که یه مدته ساکن جهان فانی انسانها شده، یه روز با اتفاق غیرمنتظرهای تو خونهش روبهرو میشه. یه مرد غریبه کف آشپزخونهش لم داده و داره بستنی شکلاتیهای مورد علاقهی جونگکوک رو عین انسانهای اولیه غارنشین، با پنجولاش از تو جعبه بیرون میاره و میخوره. عجیبتر اینکه این غریبه ظاهرا نمیتونه حرف بزنه ولی میتونه از عالم غیب گل و بوته ظاهر کنه! یا خدای بهار، پرسیفون، که چیزی از دنیای فانی انسانها و فرم انسانی خودش نمیدونه یهو سر و کلهش تو خونهی هادس، خدای جهنم، پیدا میشه و این جونگکوک بدبخته که انگار باید همه چیو یادش بده. خب... باز جای شکرش باقیه که سرعت یادگیریش بالاست! "تهیونگ، نمیتونی لخت و پتی بگردی، لباس از ضروریاته!" "تهیونگ ضروریات دوست نداشت!"
مساء الخير للجميع... تم الانتهاء من إضافة بعض المواقف بالرواية ....دمتم بخير 🌹